گوشه گیران کامیاب از عالم بالا شوند


فکرها در گوشه گیری آسمان پیما شوند

توتیای چشم روزنها بود نور چراغ


دل چو روشن گشت اعضا سر بسر بینا شوند

قطره ما چون صدف روزی که بگشاید دهن


تا چه دریاها درین یک قطره ناپیدا شوند

صاف کن آیینه دل را درین بستانسرا


تا سراسر برگها چون طوطیان گویا شوند

محو شد در روی او هر چشم بینایی که بود


اختران در پرتو خورشید ناپیدا شوند

در میان این گهرها رنگ سنگ تفرقه است


چون به بیرنگی رسند این گوهران یکتا شوند

شد پریشان مغز ما از فکر، صائب کو جنون؟


تا چو دستار این بلاها از سر ما واشوند

سالها اهل سخن باید که خون دل خورند


تا چو صائب آشنای طرز مولانا شوند